تبليغاتX
عاشقانه ها
به روی دریچه ی قلبم نوشتم ورود ممنوع عشق آمد و گفت بی سوادم

روزي كه مي گفتي من با تو مي مانم

روزي كه دانستي

كجاي نازنين؟ كجايي گلم؟

كجايي تا ببيني چقدر دلم گرفته! كجايي تا ببيني چشمام ديگه سو ديدن ندارن.

دلم داغون شده.ميدوني كدوم دل رو ميگم؟

همون دلي كه يه روز به عشق تو مي تپيد.

همون دلي كه شبيه يه سيب سرخ .يه شاخ گل رز. مپل لبهاي تو اما الان...

اما الان زرد زرد شده.به خدا داره از تنهايي دق ميكنه.

اينقده تنهاست كه بعضي وقتها براي خودش ساعنها زار زار گريه مي كنه.آخه چرا........

چرا رفتي؟ كجا رفتي؟ كي بر ميگردي؟چرا بر نمي گردي؟چرا منو با خودت نبردي؟و هزاران چراي ديگه.

يادته.يادته اون غروبي كه رفتي رفتي و براي هميشه تنهام گذاشتي.

رفتي.رفتني بي برگشت. رفتني ويران كننده.

اون غروب رو يادته...گلم يادته. يادته. يادته

يادته وقتي براي آخرين بار دستاتو تو دستام فشردم انگار.انگار...

يادته وقتي براي آخرين باربه چشمام نگاه كردي.اي كاش بودي و مي ديديكه از اون چشمها هيچي باقي نمونده.هيچي هيچي.

كارش فقط شده تداعي اون خاطراتي كه به خاطر سپرده بود و به ياد اون خاطرات شب وروز خيسه و مي باره.

يادته وقتي رفتي آسمون هم زار زار به حال من تنها ساعتها گريه كرد.

يادته باد .باد از غم تلخ جدايي چه سوز آهناكي مي كشيد.

يادته بعد رفتنت ستاره ها هم با تو از پيشم رفتن و سبم تيره و تار شد .

چرا بايد مي رفتي؟چرا بر نموندي؟

بعد رفتنت باران به ياد گذشته چه معصومانه ميباريد.

مرغ عشقها رو يادته و قتي بارون مي اومد اونها رو زير بارون ميذاشتيم.

اما الان اونها هم مپل منو تو شدن. اونههام حالا ديگه تنهاي تنهان. چون يكي از اونها اون يكي تنها گذاشت و رفت.

مثل تو كه منو تنها گذاشتي و رفتي.

به خدا رفتنت بد جوري داغونم كرد.

هر روز غروب ميرم همون جايي كه تنهام گذاشتي.

راستي يه مدتيه كه ديگه به خوابم نمياي.چرا؟

تو رو خدا تو كه خودتو از من گرفتي لااقل ديگه خاطراتت رو ازم نگير.

فقط همين

 

((تو كه تنهام گذاشتي لااقل نذار خاطراتت تنهام بزارن))

من بي تو ميميرم

روزي كه با عشقت بستي به زنجيرم

بازنده من بودم اين بوده تقديرم

خوش باوري بودم پيش نگاه تو

هر دم ز چشمانت خواندم كلامي نو

عشق تو چون برگي در دست طوفان بود

دل كندن و رفتن پيش تو آسان بود

روزي به من گفتي ديگر نميمانم

گفتم كه ميميرم گفتي كه ميدانم

باور نمي كردم هر گز جدايي را

آن آمدن با عشق اين بي وفايي را

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 12:15  توسط امیر لاور | 

روزي كه مي گفتي من با تو مي مانم

روزي كه دانستي من بي تو ميميرم

روزي كه با عشقت بستي به زنجيرم

بازنده من بودم اين بوده تقديرم

خوش باوري بودم پيش نگاه تو

هر دم ز چشمانت خواندم كلامي نو

عشق تو چون برگي در دست طوفان بود

دل كندن و رفتن پيش تو آسان بود

روزي به من گفتي ديگر نميمانم

گفتم كه ميميرم گفتي كه ميدانم

باور نمي كردم هر گز جدايي را

آن آمدن با عشق اين بي وفايي را

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 12:13  توسط امیر لاور | 
سلام ای آشنایان گرمترین سلام اخلاصم را پذیرا باشید

مثل یه نور کوچولو آمدی ستاره شدی     

مثل یه قطره بارون آمدی سیل شدی

مثل ستاره،بی تو شبام تیره وتار

حتی ستاره،برق نگاهتو نداره

مثل یه تپه کوچولو بودی کوه شدی

مثل یه جوی باریکی بودی که رود خونه شدی

مثل ستاره،بی تو شبام تیره وتار

حتی ستاره، برق نگاهتو نداره

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 12:7  توسط امیر لاور | 
سلام ای آشنایان گرمترین سلام اخلاصم را پذیرا باشید

مثل یه نور کوچولو آمدی ستاره شدی     

مثل یه قطره بارون آمدی سیل شدی

مثل ستاره،بی تو شبام تیره وتار

حتی ستاره،برق نگاهتو نداره

مثل یه تپه کوچولو بودی کوه شدی

مثل یه جوی باریکی بودی که رود خونه شدی

مثل ستاره،بی تو شبام تیره وتار

حتی ستاره، برق نگاهتو نداره

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 12:7  توسط امیر لاور |