تبليغاتX
عاشقانه ها
به روی دریچه ی قلبم نوشتم ورود ممنوع عشق آمد و گفت بی سوادم
 
تیشه به ریشه ام نزن ای تو عزیزترین کس ام
 
 
رفته ام از خیال تو اما تویی هر نفسم
 
 
  از همه اندوهگین تر شخصی است که از همه بیشتر  می خندد
 
 
خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان…… بايد از جان گذرد هر كه شود عاشقشان
 
 
حرف اول شد معشوق          حرف آخر شد عاشق
 
 
 

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

گر شکستیم ز غفلت،من و مایی نکنیم

 

 

عاشقانه ترين نگاهم را روي قايقي از باد نشاندم و

پارو زنان سوي تو فرستادم

وقتي به ساحل نگاه تو رسيد

تو چشمانت را بستي

              و قايقم ، غرق شد !

 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:29  توسط امیر لاور | 
در حالی که خشکسالی پیشرفت میکرد تعدادی از کشاورزان آمریکای شمالی نسبت به آینده و حیاتشون ناامید شده بودند تا کار به کلیسا و دعا کشید کشیش وقتی وارد شد دخترکی با چتر قرمز دید همه برای دعای باران آمده بودن ولی تنها آن دخترک چتر داشت

 

ـــــــــــ ـــــــ

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:20  توسط امیر لاور | 

هر چه گفتم  و هر چه سوختم و ساختم بیهوده بود...

 

هر چه به او گفتم دوستش دارم انگار یک خواب بود و هر چه

 

با عشق و احساس او سوختم و ساختم پوچ پوچ بود....

 

دیگر نمیدانم چگونه باید از آنکه دوری بگویی که دوستش داری..

 

تو بگو ای قلب عاشق من ، چگونه باید این دوست داشتن را ابراز کنی؟

 

من هستم  و یک قلب سرخ ، که درون قلب سرخ یک دنیا محبت و عشق نهفته

 

 است و ما تو را دوست میداریم ، گرچه تو این دوست داشتنمان را باور نداری ....

 

کاش میدانستی قلبم یک آرزو دارد و تنها آرزویش تویی!


کاش میدانستی قلب مجنونم، یک معشوق دارد و تنها لیلای آن تویی!


کاش میدانستی که قلبم تنها یک احساس دارد و آن احساس پاک، تنها برای تو هست....

 

و ای کاش میدانستی که قلب عاشقم تنها یکی را دوست میدارد و آن تویی!


تویی و آن قلب مهربانت و یک دنیا احساس پاک در وجودت!


منی که مدتها به انتظار تو در جاده تنهایی ها نشسته بودم ، منی که مدتها

 

 بود از خدای خویش آرزوی تو را داشتم ، و منی که لحظه ها

 

 و ثانیه ها به یاد تو و به انتظار تو مینشستم چگونه بگویم که دوستت دارم؟

 

آهای ای دو چشم خیس من ، دو چشمی که

 

 شب و روز برای او اشک ریختید ، و تا سحرگاه به یاد او به آسمان عاشقی ، به مهتاب

 

و ستارگان نگاه می انداختید ، و ای دو چشمی که مرا عاشق او کردید

 

 و مرا در دنیای عاشقی اسیر کردید شما به او بگویید که دوستش دارم...

 

آری به او بگویید که  خیلی دوستش دارم....

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:17  توسط امیر لاور | 

 

عشق بین دونفر این نیست

 

که هردو زیر باران خیس شوند

 

عشق آن است که یکی چتر شود برای دیگری

 

 و دیگری هیچگاه نفهمد چراخیس نشد

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:16  توسط امیر لاور | 

 

 

من تمنا کردم که تو با من باشی

 

تو به من گفتی : هرگز ، هرگز

 

. . . . . . و مرا غصه این هرگز

 

 

 

 

دنيا ...

 

دنیا دو روز است يک روز با تو و روز ديگر عليه تو

 

 روزي که با توست مغرور مشو

 

 و روزي که عليه توست نااميد مگرد

 

 زيرا هر دو پايان پذيرند

 

و هميشه اين توئی که می روی

اين منم کای کاش سه واژه در دنیا بود

 

عشق،غرور،دروغ

 

که آدمی به خاطر عشق،از روی غرور،دروغ نمی گفت.

 

ه می مان!

بيداری کم است

دوست دارم که تو در خواب هم با من باشی

و هميشه اين توئی که می رويُ  اين منم که می

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:15  توسط امیر لاور | 

ستاره های خوب من

ستاره های خوب من تو رو خدا بهم بگین تو این دل شب سیاه

آیا بازم دوستم داره؟

آیا بازم به عشقمون وفاداره؟

یادم می یاد چند ماه پیش که با هم آشنا شدیم

قسم خوردیم به عشقمون که با وفا باشیم به هم

روزها و ماهها گذشت...

یادم می یاد یه روز دیگه ندیدمش!!!

می گن گذشت روزها عشق ها رو از یاد می بره

اما حالا که مدتها گذشته از جداییمون

عشق اونو بیشتر از گذشته ها تو قلبم احساس می کنم

ولی شما ستاره ها.........

ستاره های مهربون

اگه یه روز اونو دیدین

بهش بگین:

                      هنوز بهش وفادارم

                                                      هنوز بازم دوسش دارم

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 14:8  توسط امیر لاور | 
به خورشید گفتم گرمی ات را به من بده تا به تو بدهم گفت دستانش گرمای مرا دارند
به آسمان گفتم پاکی ات را به منبده گفت چشمانش پاکی مرادارند.
از دشت سبزی زندگی اش را خوا ستم گفت زندگی ات سبز تر از اوست.
از دریا بزرگی و آرا مشش را خو استم گفت قلبت به اندازه اقیا نوس است و آرا مشت
نیز..........
از ماه تا بند گی صو رتش را خاستم گفت وقتی نگاهش میکنم خجل می شوم.
به فکر فرو رفتم من در قبال دستان گرمت چشمان پاکت سبزی زند گی ات بزرگی و
آرامش قلبت و صورت ماهت هیچ ندارم که به تو هدیه کنم جز........
این.......بگیر نترس میتپد برای تو و من چیزی ندارم جز قلبم!
+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 14:2  توسط امیر لاور |