![]() |
![]() |
|
| به روی دریچه ی قلبم نوشتم ورود ممنوع عشق آمد و گفت بی سوادم |
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 19:28 توسط امیر لاور |
|
|
نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم... چون دنيا يه روز تموم ميشه... نميخوام بگم که مثل گلي... چون گل هم يه روز پژمرده ميشه... نميخوام بگم که سياهي چشمات مثل شبهاي پر ستاره اس... چون شب هم بالاخره تموم ميشه... نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالي... چون اب که هميشه پاک نميمونه... نميخوام بگم که دوستت دارم... چون منکه اصلا دوستت ندارم... بلکه من عاشقتم... چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 19:26 توسط امیر لاور |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 19:25 توسط امیر لاور |
|
|
گر کسی را دوست میداری ترکش کن. اگر قسمت تو باشد باز میگردد. اگر هم باز نگشت یعنی به تو تعلق نداشت. پس همان بهتر که رفت
توی زندگی 3 راه رو دنبال کن: 1.دوست داشتن را برای یک تجربه 2.عاشق شدن رو برای یک هدف 3.فراموش کردن رو برای قبول واقعیت!!
اگر کسی می گوید که برای تو می میرد دروغ میگوید!!! حقیقت را کسی میگوید که برای تو زندگی می کند
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آذر 1385ساعت 19:56 توسط امیر لاور |
|
|
ر زمان که احساس تنهایی کردی دستهایت را باز کن، سرت را بالا بگیر، یک نفس عمیق بکش، چشمهایت را باز کن و رو به آسمان نگاه کن و ببین: «از اون بالا کفتر میآید / یک دانه دختر میآید..... ؟
کشاورز پیر در کنار گاو اهنی فرسوده اش ایستاده بود و به مزرعه شخم نخورده اش مینگریست و همچنان منتظر بود .... چون گاوش داشت اس ام اس می خوند
ای که پا گذاشتی رو عشق من . ای که در را بستی به روی من . در رو باز کن دستم مونده لای در
هرجا هستی تورو خدا از ساعت 9 به بعد از خونه بیرون نرو، چون خیلی دوست دارم، نمی خوام از دستت بدم، آخه الان وقت جمع آوری زباله هست...!!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آذر 1385ساعت 19:50 توسط امیر لاور |
|
|
پسر از یه دختر خوشش میاد .... و عشق اول از طرف اون شروع میشه ..... تا جای که زندگیش رو پایه عشقش میزاره...... اما دختره حرفش رو باور نمیکنه..... چون یه چیزایی از قبل دیده و شنیده..... تا دختر میاد پسررو باور کنه پسره دلسرد و خسته میشه..... میره سراغ یکی دیگه...... بد که دختره تازه تونسته پسر رو باور کنه میره طرفش ..... اما پسر رو با یکی دیگه میبینه... اینجاست که میگه هدسم درست بود
عشق یعنی این: مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند. پس باید چی کار کنم (قابل توجه و ی د ا ) اگه تیپ بزنیم بریم بیرون یا سرکار یا مدرسه یا...میگن با کی قرار داری؟ اگه لباس معمولی بپوشیم میگن تو اصلا سلیقه نداری. اگه زیاد بگیم دوستت دارم میگن باز چه نقشه ای تو سرشه ... اگه نگیم دوستت دارم میگن نکنه پای یکی دیگه وسطه ؟ اگه زیاد بهشون زنگ بزنیم میگن بهت اعتماد ندارم اگه زنگ نزنیم میگن سرت خیلی شلوغه؟؟ اگه زیاد تو خونه بخندی میگن نگاش کن دیوونه شده اگه نخندیم میگن خاک تو سر افسردت بکنن. بدبخت !! اگه شام بخوایم میگن همش تو فکر شکمتی اگه شام نخوایم میگن ذلیل مرده معلوم نیست با کی شام کوفت کرده!! پس چکار کنیم؟
آخرین بار که اورا دیدم گردنبند صلیبی به او هدیه کردم گفت:من که دوستت ندارم پس چرا به من هدیه می دهی!؟ گفتم:بر سر هر گوری صلیبی می نهند این صلیب را بر گردنت بالای قلبت بیاویز زیرا انجا گورستان عشق من است
وقتی گلدون خونمون شکست !! پدرم گفت: قسمت این بود... مادرم گفت:هیف شد... خواهرم گفت: قشنگ بود... داداشم گفت : کاش دوتا داشتیم...... اما وقتی دل من شکست کسی به فکرش نبود.....
نگاه اولت بر من اثر کرد نگاه دومت دیوانه ام کرد نگاه سومت عاشق ترم کرد نگاه آخرت خاکسترم کرد
هیچ کس نمی تونه به دلش یاد بده که نشکنه!! ولی حداقل می تونیم یادش بدیم وقتی که شکست لبه ی تیزش دست اونی رو که شکستش رو نبره
تو زیبا تو ماه تو بی نظیر تو جزاب تو بهترین تو مهربون تو یه فرشته تو دوست داشتنی ولی من چی؟ یه ادم خالی بند
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آذر 1385ساعت 19:47 توسط امیر لاور |
|
|
و خداوند عشق را آفرید آن گونه که خود خواست نه آن گونه که عاشقان خواستند پس تمامی عاشقان با هم رو به آسمان کنند و عشق را آنگونه که خود می خواهند از خدا بخواهند
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آذر 1385ساعت 19:36 توسط امیر لاور |
|
|
تو را به دادگاه خواهند کشید .شاید به حبس ابد محکوم شوی جزییات جنایتت معلوم نیست اما
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آذر 1385ساعت 19:35 توسط امیر لاور |
|
|
هنوز هم عاشق نگاه مهربان تو هستم
نمی دانم چرا نمی توانم فراموشت کنم
کاش مثل تو بودم و به سادگی فراموشی را در ذهن خود جای میدادم
ولی نمی توانم
هر روزی که از آخرین وداع ما می گذرد
عشق من به تو ای همه هستی زندگییم بیشتر، بیشتر می شود
چطور می توانم تو را فراموش کنم
توی که تمام زندگی منی ای فرشته من
من یک آرزو دارم
اینکه برگردی و ببینی که بی تو ماندن چقدر برایم مشکل است
پس برگرد و مرا به زندگی امیدوار کن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 19:17 توسط امیر لاور |
|
|
هنوز هم عاشق نگاه مهربان تو هستم
نمی دانم چرا نمی توانم فراموشت کنم
کاش مثل تو بودم و به سادگی فراموشی را در ذهن خود جای میدادم
ولی نمی توانم
هر روزی که از آخرین وداع ما می گذرد
عشق من به تو ای همه هستی زندگییم بیشتر، بیشتر می شود
چطور می توانم تو را فراموش کنم
توی که تمام زندگی منی ای فرشته من
من یک آرزو دارم
اینکه برگردی و ببینی که بی تو ماندن چقدر برایم مشکل است
پس برگرد و مرا به زندگی امیدوار کن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 19:17 توسط امیر لاور |
|
|
![]() سحرگاهان همراه با طلوع خورشید با عشق تو متولد می شوم تا شامگاه از نبودنت می سوزم و می سازم اگر باشی از وجودت جان می گیرم و با نفست زندگی می کنم و با خنده ات آرزوهایم را به فراموشی می سپارم به اندازه تمام ستاره های اسمان دوستت دارم همان ستاره هایی که شبهای خلوتم را نظاره گر بودند ودر اخر ای افتاب زیبای شرق از این انتظار سرد خسته شدم دریابم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 19:15 توسط امیر لاور |
|
|
چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت گرفته به جاش يه زخم هميشگي به قلبت
هديه داده زل بزني و به جاي اينکه لبريز کينه نفرت بشي ـ حس کني هنوزم دوسش داري چه قدر سخته دلت بخواد سرتو باز به ديوار تکه بدي که يـک بار زير آوار غورورش همه وجودت له بشه چه قدرسخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ چيز جز سلام نتوني بهش بگي چه قدر سخته وقتي پشتـت بهشه دونه هاي اشک صورتت رو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز دوسش داري |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 19:12 توسط امیر لاور |
|
|
زنگ خورد ناظم صبح آمد سر صف توی برنامه صبحگاهی رو به خورشید گفت: باز هم دفتر مشق دیروز خط خورد و کتاب شب پیش را ماه باخودش برد
آی خورشید روی این آسمان روی تخته سیاه جهان با گچ نور بنویس: زیر این گنبد گرد و کور و کبود آدمیزاد هرگز دانش آموز خوبی نبود |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 19:10 توسط امیر لاور |
|
|
پس از مرگم نمی دانم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم صوتکی سازد گلویم صوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یک ریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان آشفته و آشفته تر سازد تابدین سان بشکند در من سکوت مرگوارم را دکترعلی شریعتی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 19:8 توسط امیر لاور |
|
|
من که از درون دیوارهای مشبک، شب را دیده ام و من که روح را چون بلور بر سنگترین سنگ های ستم کوبیده ام من که به فرسایش واژه ها خو کرده ام و من- باز آفریننده ی اندوه هرگز ستایشگر فروتن یک تقدیر نخواهم بود و هرگز تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم داد زیرا نه من ماندنی هستم نه تو آنچه ماندنی ست ورای من و توست. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 19:7 توسط امیر لاور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
هنوزم تو شبهات اگه ماه و داري من اون ماه و دادم به تو يادگاري
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1386 اسفند 1385 آذر 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 |
| آرشیو موضوعی |
|
دوستت دارم جیگر |
|
RSS
|