![]() |
![]() |
|
| به روی دریچه ی قلبم نوشتم ورود ممنوع عشق آمد و گفت بی سوادم |
|
خيلی سخته وقتی بفهمی کسی که حاضری براش بمیری عاشق يکی ديگه شده
با اینکه میدونی داره باهات لجبازی میکنه ولی روت نمیشه بهش بگی دوستت دارم توی چشماش زول میزنيو میگی امروز میخوام يه چزی بهت بگم ولی وقتی میگه خب بگو زبونت توی دهنت نمیچرخه و فقط نگاهش میکنی سخته که بفهمی دوستت داره ولی نمیخواد بهت بگه میخواد زجرت بده میخواد حرصتو در بياره اون وقته که يادت میآد این بازيو خودت شروع کردی ولی حالا که میخوای تمومش کنی اون نمیزاره و میخواد تا آخرشو ادامه بده تا جايی که ديگه يه مرده ی متحرک بشی وقتی از اون جلوت حرف میزنه دلت میخواد بمیری ولی با لبخند تشويقش میکنی............ نمیدونم آخر این بازی چی میشه ولی اميدوارم به جايی نرسه که مجبور بشم غرورمو زير پا بزارم و بگم دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 12:8 توسط امیر لاور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
هنوزم تو شبهات اگه ماه و داري من اون ماه و دادم به تو يادگاري
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1386 اسفند 1385 آذر 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 |
| آرشیو موضوعی |
|
دوستت دارم جیگر |
|
RSS
|