تبليغاتX
عاشقانه ها -
به روی دریچه ی قلبم نوشتم ورود ممنوع عشق آمد و گفت بی سوادم
آنقدر در خویشتن درد درون ریختـــــم تا که خود با درد هستی سوز خودآمیختم تا جدا ماند من در من ز هر بيگانه اي از تـــــــــو هم اي عشق بيفرجام بگريختم برگ زردي بودم و در تند باد حادثه ها بر تن هر شــــــــاخه بي ريشه اي آميختم
 
 
 
 
بس که ديوار دلم کوتاه است هر که از کوچه تنهاهي من مي گذرد به هواي هوسي هم که شده سرکي مي کشد و مي گذرد

 

 

آيينه پرسيد که چرا دير کرده است نکند دل ديگري او را سير کرده است خنديدم و گفتم او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تأخير کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است خنديد به سادگيم آيينه و گفت احساس پاک تو را زنجير کرده است گفتم از عشق من چنين سخن مگوي گفت خوابي سال‌ها دير کرده است در آيينه به خود نگاه مي‌کنم ـ آه! عشق تو عجيب مرا پير کرده است راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است
 
 
 
 
 
 

اگه به زور روزگار از زندگيت ميرم كنار* ميرم كه ثابت بكنم عاشقتم ديوونه وار *تو گريه هاي زارو زار سپردمت به روزگار *اين از خودم گذشتنو پاي خاطر خواهيم بذار*خيال نكن كه خواستمه اين اونه كه مي خواستمه *به قبله ي محمدي اينه كه حرف راستمه

 

 

 

 

 

زندگي به من آموخت كه چگونه گريه كنم اما گريه به من نياموخت كه چگونه زندگي كنم....تو نيز به آموختي چگونه دوست بدارم اما به من نيا موختي كه چگونه تو رو فراموش كنم
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:42  توسط امیر لاور |